بود...هست...نیست

دنبال کردن و شدن قاعده دارد نه اجبار!

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۷/۰۳/۱۱
    2030
  • ۱
  • ۰

الرحیل

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...

  • من
  • ۱
  • ۰

تروما

مهر 91 بعد از یه تابستون جانفرسا به اینجا رسیدم

به همینجایی که امروز رسیدم

اون موقع فکر کردم ازین بدتر دیگه وجود نداره و کاش همون لحظه دنیا برای من تموم بشه و فردا رو نبینم

الان ولی میدونم فردا و فردا و فردا ها رو متاسفانه میبینم...

شیش سال اون سنگی که اون موقع غلطید و سقوط کرد با سرعت سر راهش هر نقطه اتکایی رو نابود کرد و یه تنهای تنهای تنها بر جا گذاشت...

اونروز بعد از یه تلفن فقط میخواستم راه برم و ...

امروز سی ساعت نخوابیدم و با همون آدم از صبح تا شب فقط راه رفتم و هر لحظه توی دلم ندیدن فردا رو میخواستم

فقط میخواستم نبینم و نشنوم چی اطرافم میگذره

میخوام بگم ازین بدتر وجود نداره ولی میدونم مشت دنیا پر از بدتر از بدترین هاست...

وقتی هیچ جایی و هیچ امید و هیچ پناهگاهی نداری

نمیدونم دیگه کمر راست میتونم بکنم...

دلم میخواد نباشم...

 

 

  • من
  • ۰
  • ۰

هفته پیش سفر بودم هفته پیشتر ازون نیز!

هفته بعد هم مسافرم

باید پروژه‌مو تحویل بدم و تا الان هیچ کاری نکردم:-/

از کاری که میترسی باید بپری توش! هر روز به خودم میگم ولی هنوز جایی وایسادم که پارسال هم ایستاده بودم

بارها و بارها بعد از شروع و انجام کاری وقتی دیدم چقدرآسون بوده قول دادم به خودم دفعه بعد زودتر بپرم ولی باز انگار روی دایو به عمق آب نگاه میکنم و یه قدم میام عقب و تا دست اجبار منو پرت نکنه پایین خودم اقدامی نمیکنم

این روزها که هم جسمی خسته ام هم روحی دائما خودمو عقب و عقب تر میکشم

یا با کتاب یا با فیلم یا ...

طبق معمول چند تا هندونه با یه دست برداشتم و هیچ کدومو هم زمین نمیذارم

هم با هیچ کسم میل سخن نیست هم میدونم مخاطبی برای بیان نیست


* یادم اومد امشب جلوی کتابخونه‌مون وایساده بودم و به کتاب‌های خونده و نخوندم نگاه میکردم و میخواستم درباره اثر وضعی تولید کننده روی مصرف کننده بنویسم

** مغزم هنوز درگیر خوابیه که وسط مجلس بهمون حمله شد و پیگیری کمک و وحشت اون لحظه و ...

*** باید برای یادآوری خودم یکم بنویسم و پیش نویس نمیکنم که استرس دستم بخوره منتشر بشه رو نداشته باشم:)

****  با روزانه نویسی کنار نمیام و خودم از منتشر کردن این شطحیات عذاب وجدان دارم شمام قطع دنبال بزنین بار روانیم کاهش پیدا بکنه!

***** بعد از دو هزار بار گوش دادن این فکر کنم دیگه وقتشه پروژه‌مو استارت بزنم

  • من
  • ۰
  • ۰

دارم میرم پیشش جاده چه همواره و باقی قضایا‎(:‎

الان اینارو برای خودم مینویسم تا یادم بمونه بخاطر خودم و احترامی که برای چندین سال رابطه پر فراز و نشیب قائل بودم دارم این کارو میکنم

یادم باشه منتی سر کسی ندارم

و حتی اگه فردا برای همیشه تموم شد از کسی ناراحت و متوقع نباشم

* فعلا خوشحالم

** تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز!

*** حالا تو این وضعیت لاتاری؟

**** آبان چه یهو تموم شد

***** ناوار نایوخ

  • من
  • ۰
  • ۰


بعد از چند سال انتظار امسال قسمت شد با بهترین همسفرهایی که حتی فکر نمی‌کردم یه روز کنار هم قرار بگیریم راهی سفر بشم

دوست داشتم مثل همه سفرهایی که تا الان رفتم و برگشتم بی سروصدای مجازی بدرقه بشم

ولی چون سفر اولی و تبعا زیارت اولی‌ام حقی از دوستان بر گردن خودم می‌بینم که حداقل حلالیت مجازی بطلبم

ان شا الله اگر راهی شدم، دعاگوی دوستان مجازی و حقیقی خواهم بود

اگر پیاده رفتن هم روزی‌مان شد، قدمی به نیت دوستان جا مانده خواهم برداشت

*پیشاپیش عذر تقصیر بابت دیر جواب دادن به نظرات‌تان

  • ۰
  • ۰

ملت

هفته ای که گذشت در اردوی آموزشی گروه بزرگی بودم که سرشار از تجربه های عینی و عملی بود

برای فهم رابطه ملت و دولت و مسئولیت و انتخاب!

چقدر بجای چند سخنرانی و فیلم چند روز مسئولیت مدارانه زندگی کردن باعث چالش واقعی و فهم عمیق غیرقابل تغییر شد

معنی لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم را با گوشت و پوست احساس کردند

کاش همه ما قبل از ورود به دنیای احساساتی حرف زدن و عمل کردن و نقد غرغرانه چند روزی طعم جایگاه انتخاب مسئولیت مدارانه را میچشیدیم

مطمئا پختگی این طعم هرگز از یاد نخواهد رفت

*شاید بعدا با جزییات بیشتر نوشتم تا یادم بماند‎(:‎


  • من
  • ۰
  • ۰

آب ز جوی رفته

به اجبار به دیدار دانشگاهم رفته بودم

سالها بود که قدم نگذاشته بودم و این حجم از تغییرات عظیم رو ندیده بودم

اینجا برای من موجود زنده ایست که الان رام شده و دوران سرکشی و عصیانش رو ما دیدیم و غضب خفته اون رو چشیدیم

موجودی که چنگال هاش زخم های عمیقی بر تن روحمون گذاشت و مرهم این زخمها برای بسیاری دوری از محیط درس و دلزدگی از ورود دوباره به دامن اون شد

امروز همانطور که به آرامی بین ساختمانها قدم میزدم حس های متفاوتی به روحم ناخن میکشیدند

چهارسال غم و تلخی و حسرت...

به تحولات مثبت و ناپیدای منفی لبخند تلخی میزدم

به دریغ کمترین ها از خودمان...

بسیار گشتم تا کنج خاطره انگیز دوست داشتنی ای پیدا کنم تا چند دقیقه در آرامش بنشینم

نهایتا آرامگاهی مامن چند دقیقه ای شد که حتی خاطره انگیز نبود

موجودیتش سالها پیش پشت زخمهای محیط دفن شده بود

 از نتیجه تصمیم امروزم مطمئن نیستم

اما میدونم دل من با این موجود بیرحم و سرد صاف نمیشود...

قلبم هنوز ازین مواجهه سنگینه...

برم شعله ور ببینم...


  • من
  • ۰
  • ۰

تصمیم


خودمان را در لشکر عمر سعد پیدا کنیم


روایت آخر: روایت ما


ما خیلی وقت‌ها «خُزَیمه کوفی» می‌شویم. اسم و نام و نشانی که از اهل بیت می‌بینیم، سلام می‌دهیم، دل‌مان برایشان پر می‌کشد و خودمان را در آغوش مهربانی‌شان رها می‌کنیم.

گاهی اما «حَجار بن ابجر» می‌شویم و قول و قرارهایی که با اهل بیت گذاشته‌ایم را فراموش می‌کنیم.

وقت‌هایی می‌آید که یک باره «محمد بن عُمیر» می‌شویم و درست در جایی که باید باشیم و حرف حقی را بزنیم، خبری از ما نیست، پنهانیم و به خاطر مصلحت‌ها قدم جلو نمی‌گذاریم.

ممکن است بعضی روزها «کعب بن جابر» بشویم. وضو بگیریم و با نیت قربه الی الله دل امام زمان را خون کنیم، جنایت کنیم و با خیال آسوده و وجدان آرام بخوابیم.

گاهی اوقات اما یک «شبث بن ربعی» در وجود ما زنده می‌شود، منفعت‌طلبانه زندگی را نگاه می‌کنیم و به خاطر سود و احترام و موقعیت و ثروت بیشتر، کمی با این گروه و کمی با آن گروهیم.

بعضی وقت‌ها می‌شود یک «یزید بن حارث» را در خودمان ببینیم. هم‌نشین بزرگان و خوبان روزگار باشیم اما دل‌مان جای دیگر باشد. همه جا اسم ما را در جمع اهل ایمان بیاورند اما خودمان می‌دانیم دل‌مان از صف اهل بیت جدا شده و حالا فقط از ایمان، ظاهرالصلاحی‌اش برایمان باقی مانده.

حتما کم است اما شاید گاهی یک «عمرو بن حجاج» از درون‌مان فریاد بکشد. یک وقت‌هایی که دل‌مان سخت شده، پایمان به مجلس اهل بیت باز نمی‌شود، از نماز خوش‌مان نمی‌آید و از خدا و پیغمبرش گله داریم صدای عمرو بن حجاج در جان‌مان پیچیده.

هیچ‌کدام‌مان ان‌شاالله «محمد بن اشعث» و «کثیر بن عبدالله» در وجودمان نداریم. هر قدر هم گاهی تلخ‌جان شویم و غلط کنیم و بد باشیم اما ته دل‌مان کینه‌ای از اهل بیت نداریم، نه هیچ کدام‌مان ان‌شاالله تا این درجه سقوط نکرده‌ایم.

هر روز اما «قره بن قیس» در وجودمان بیدار می‌شود. تردید بین انتخاب‌ها، ماندن سر دو راهی‌ها و حسرت خوردن بر فرصت‌های از دست رفته هر روز ما را پر می‌کند. ما خیلی وقت‌ها شبیه قره بن قیس می‌شویم، می‌نشینیم پای چرتکه حساب و کتاب تا ببینیم خوبی‌ها را انتخاب بکنیم یا نه و همان وقت که سرمان به دو دوتایش گرم است، فرصت‌ها می‌روند و ما در حسرت همراهیشان می‌مانیم.

بعضی وقت‌ها هم «حر» می‌شویم، دل‌مان را از بند همه آرزوهای دنیا رها می‌کنیم، پشیمان می‌شویم و سر پایین می‌اندازیم و می‌فهمیم راه‌های زیادی را خطا رفته‌ایم، برمی‌گردیم و دل‌مان به امید توبه‌پذیری خدا می‌شکند.

کربلا در جان ما جاری است. ما صحنه رزم دو سپاهیم.

عمر سعد وجودمان یک سمت ایستاده و لشکریانش همه هلهله می‌کنند، امام وجودمان سمت دیگری است و برای هدایت ما خطبه می‌خواند. کاش هر روز در کربلای جان‌مان، خُزَیمه و حر باشیم و لبخند رضایت و امید امام زمان‌مان را هدیه بگیریم.

کربلا در جان ما جاری است، شاید برای همین است که می‌گویند هر زمینی کربلا و هر زمانی عاشورا است.



* حب الحسین یجمعنا

** ده روز مهمان صفحه مجازی رضا جوان بودیم

*** اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

  • من
  • ۰
  • ۰

انتخاب

ما زهیر را می‌شناسیم، مسلم را و حر و وهب و عون و قاسم را هم می‌شناسیم. شخصیت‌های سفید ماجرای کربلا و قهرمان‌های بزرگی که همیشه یک گوشه دل‌مان می‌خواسته شبیه‌شان باشیم.

حالا اما بیایید و کمی آن‌طرف‌تر را ببینید...

 یک سمت دیگر میدان کربلا عمرسعد است با لشکری که دشت را پوشانده

 از اصحاب عمر سعد کسی را می‌شناسید؟ 

نه کسانی شبیه حرمله و شمر را که شخصیت‌های سیاه این جبهه هستند. از خاکستری‌ها، از آدم‌هایی که مزرعه و باغ و آغل گوسفندان و مغازه و منبرشان را رها کردند و آمدند تا در کربلا همراه عمرسعد جهاد کنند

 آدم‌هایی که اتفاقا شبیه ما هستند، نه آن‌قدر سفید که صدای پر ملائک را بشنوند و نه آن‌قدر سیاه که بویی از دین نبرده باشند.

محرم امسال را قرار است درباره این‌ها با هم صحبت کنیم، قرار است "خودمان را در لشکر عمر سعد پیدا کنیم"...





*سلام ای هلال محرم ...

**علیرغم اختلاف نظرهای مختلف با نویسنده این متن به دل نشست و برای ده روز شاید برای یادآوری خودم هم که شده اینجا بازنشر کنم

***شاید تکراری شده باشد اما به همه جا کربلاست و همه‌ی روزها عاشورا بیشتر فکر می‌شود کرد

***برای عاقبت بخیر بودن انتخاب‌ها دعا کنیم...

****پیشنهاد کتابخوانی: نامیرا

  • من
  • ۱
  • ۰

مُترَف


 

هر وقت این جمله پیامبر رو می‌دیدم برام سوال می‌شد که هم‌نشینی با ثروتمند دل رو می‌میراند یعنی چی؟

جای دیگه‌ای دیده بودم که در دین‌داری با بهتر از خودت مقایسه کن در ثروت با بدتر

ولی این جمله برام قابل هضم نبود

چند روز پیش با کسی صحبت به هم‌نشین رسید

اینکه از بچگی بخاطر مدرسه و درس‌خوان بودن همیشه دوستانی از طبقه متمول و مسئول داشته

و چقدر بعدها متوجه اثر همین هم‌نشینی بر رفتار و افکارش شده

می‌گفت طی یکی دو سفر و بعد هم دانشگاه که مجبور شدم با طبقه‌های پایین زندگی کنم و مخصوصا موارد کاری که باید بهشون احترام هم می‌ذاشتم، فکر کردم چرا مردم فرهنگ‌های پایین‌تر رو حساب نمی‌کردم؟ و خیلی بیشتر ازین حرفها...

و چقدر همون تجربه‌ها و دیدن زندگی‌های دیگه چشم‌هاش رو بازتر کرده بوده...

اینکه همیشه حداقل یه فرهنگ قابل قبول از طرف مقابل می‌بینی و به همون منش عادت کردی ولی در عوض بقیه از چشمت می‌افتن یا حتی کمتر براشون ارزش قائل می‌شی چون یاد می‌گیری در مورد عامه اون‌طور فکر کنی و حرف بزنی

مثل همین لفظ "شهرستانی" برای توصیف گستره‌ای از افراد و رفتارهای ذهنی منتسب به اونها

این چند وقت که وسط هر روضه ای سری هم به کربلای دانشگاه می‌زنم اینم بگم موقع انتخاب هم‌اتاقی به وضعیت اقتصادی باید نگاه کرد و با هم کفو هم اتاق شد!

البته تصور افراد از تمکن مالی متفاوته

یکی ماشین سیصد چهارصد میلیونی رو هم تمول حساب نمی‌کنه یکی ممکنه بیرون از خونه غذا خوردن رو هم تمول بدونه

یه بار یکی از روحانی‌های اهل کار و زحمت و معروف صداوسیما گفت یه کسی رو می‌شناسم که میلیاردره و ماشینش 206 ئه

می‌گفت از معدود مواردیه که پول دست آدم صالحه!

 

این‌ها رو هم اینجا نوشتم بمونه که تا این زمان اینطور فکر می‌کنم

اگه آدم میخواد انسانیتش از بین نره یه نهیب‌هایی لازمه به خودش بزنه

اینکه آدم حتی اگر می‌تونه نباید از معمول جامعه خودش به بهونه امنیت و سلامت و بهداشت و .... رفاهش بالاتر بزنه

هم‌نشینی با متمول استاندارد‌های زندگی رو جابجا می‌کنه

برای تفریح و هدیه هر سطحی تو رو راضی و خوشحال نمی‌کنه

سلیقه غذایی هر چیزی رو قبول نمیکنه

نمی‌تونی بفهمی چرا کسی برنج پاکستانی میخوره 

برای یه غذا توی رستوران سه رقمی خرج نمی‌کنه

به راحتی نمی‌پذیری هر چیزی بپوشی

چرا کسی به‌جای مزون، توی حراج خرید می‌کنه

فرق می‌کنه براش سوار اتوبوس بشه یا تاکسی یا دربست

وقتی دلش گرفت یه سر شمال نمی‌ره

...

 

حواسم باشه بعدا جوری زندگی نکنم که اگه کسی که ازم پایین‌تره بهم نزدیک شد از دور و ملموس نبودن دنیاش برام معذب بشه

که بخاطر رضایت من خودشو اذیت کنه

که بخاطر شرمنده نبودن، خودش، زندگی و روحش تحت فشار باشه

 

که یادم نره سختی‌هایی که کشیدم و تلخی هایی که چشیدم

 

حساب کتابهای این چندوقت رو کردم و از خودم خجالت کشیدم

پول این یکی دوماه شاید به اندازه خرج یه خانواده می‌شد

انقدر راحت و بی دغدغه کارت می‌کشم و خیالم راحته که به ضرورتش فکر نمی‌کنم...

این درست نیست

اینکه همیشه به بقیه می‌گم توی اسلام پول درآوردن حتی خیلی هم خوبه ولی خرج کردن قاعده داره ولی خودم رعایت نکردم

میدونم نفسم توی خیلی از ریز ریز ها گیر می‌کنه

می‌دونم دوست دارم پول پای جنس با کیفیت بدم و چند سال استفاده کنم

ولی تا کجا؟

الان فلان قدر برای کفش می‌دم

پس‌فردا که بتونم ده برابرشم می‌دم و دیگه عین خیالم نیست

شاید قبلا سالی یه بار چیزی می‌خریدم که خودمم گرون بودنش رو قبول داشتم ولی الان ...

 

این شأن من نیست...

 

شأن این نیست که فلان سینما و پارک و کافه نرم چون محیطش باب طبع من نیست

شأن اینه جاهایی که عموم جامعه نمی‌تونن ازش خرید بکنن اصلا نباید پا گذاشت




حتی

 

 


  • من