بود...هست...نیست

دنبال کردن و شدن قاعده دارد نه اجبار!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۷/۰۳/۱۱
    2030
  • ۰
  • ۰


بعد از چند سال انتظار امسال قسمت شد با بهترین همسفرهایی که حتی فکر نمی‌کردم یه روز کنار هم قرار بگیریم راهی سفر بشم

دوست داشتم مثل همه سفرهایی که تا الان رفتم و برگشتم بی سروصدای مجازی بدرقه بشم

ولی چون سفر اولی و تبعا زیارت اولی‌ام حقی از دوستان بر گردن خودم می‌بینم که حداقل حلالیت مجازی بطلبم

ان شا الله اگر راهی شدم، دعاگوی دوستان مجازی و حقیقی خواهم بود

اگر پیاده رفتن هم روزی‌مان شد، قدمی به نیت دوستان جا مانده خواهم برداشت

*پیشاپیش عذر تقصیر بابت دیر جواب دادن به نظرات‌تان

  • ۰
  • ۰

ملت

هفته ای که گذشت در اردوی آموزشی گروه بزرگی بودم که سرشار از تجربه های عینی و عملی بود

برای فهم رابطه ملت و دولت و مسئولیت و انتخاب!

چقدر بجای چند سخنرانی و فیلم چند روز مسئولیت مدارانه زندگی کردن باعث چالش واقعی و فهم عمیق غیرقابل تغییر شد

معنی لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم را با گوشت و پوست احساس کردند

کاش همه ما قبل از ورود به دنیای احساساتی حرف زدن و عمل کردن و نقد غرغرانه چند روزی طعم جایگاه انتخاب مسئولیت مدارانه را میچشیدیم

مطمئا پختگی این طعم هرگز از یاد نخواهد رفت

*شاید بعدا با جزییات بیشتر نوشتم تا یادم بماند‎(:‎


  • من
  • ۰
  • ۰

آب ز جوی رفته

به اجبار به دیدار دانشگاهم رفته بودم

سالها بود که قدم نگذاشته بودم و این حجم از تغییرات عظیم رو ندیده بودم

اینجا برای من موجود زنده ایست که الان رام شده و دوران سرکشی و عصیانش رو ما دیدیم و غضب خفته اون رو چشیدیم

موجودی که چنگال هاش زخم های عمیقی بر تن روحمون گذاشت و مرهم این زخمها برای بسیاری دوری از محیط درس و دلزدگی از ورود دوباره به دامن اون شد

امروز همانطور که به آرامی بین ساختمانها قدم میزدم حس های متفاوتی به روحم ناخن میکشیدند

چهارسال غم و تلخی و حسرت...

به تحولات مثبت و ناپیدای منفی لبخند تلخی میزدم

به دریغ کمترین ها از خودمان...

بسیار گشتم تا کنج خاطره انگیز دوست داشتنی ای پیدا کنم تا چند دقیقه در آرامش بنشینم

نهایتا آرامگاهی مامن چند دقیقه ای شد که حتی خاطره انگیز نبود

موجودیتش سالها پیش پشت زخمهای محیط دفن شده بود

 از نتیجه تصمیم امروزم مطمئن نیستم

اما میدونم دل من با این موجود بیرحم و سرد صاف نمیشود...

قلبم هنوز ازین مواجهه سنگینه...

برم شعله ور ببینم...


  • من
  • ۰
  • ۰

تصمیم


خودمان را در لشکر عمر سعد پیدا کنیم


روایت آخر: روایت ما


ما خیلی وقت‌ها «خُزَیمه کوفی» می‌شویم. اسم و نام و نشانی که از اهل بیت می‌بینیم، سلام می‌دهیم، دل‌مان برایشان پر می‌کشد و خودمان را در آغوش مهربانی‌شان رها می‌کنیم.

گاهی اما «حَجار بن ابجر» می‌شویم و قول و قرارهایی که با اهل بیت گذاشته‌ایم را فراموش می‌کنیم.

وقت‌هایی می‌آید که یک باره «محمد بن عُمیر» می‌شویم و درست در جایی که باید باشیم و حرف حقی را بزنیم، خبری از ما نیست، پنهانیم و به خاطر مصلحت‌ها قدم جلو نمی‌گذاریم.

ممکن است بعضی روزها «کعب بن جابر» بشویم. وضو بگیریم و با نیت قربه الی الله دل امام زمان را خون کنیم، جنایت کنیم و با خیال آسوده و وجدان آرام بخوابیم.

گاهی اوقات اما یک «شبث بن ربعی» در وجود ما زنده می‌شود، منفعت‌طلبانه زندگی را نگاه می‌کنیم و به خاطر سود و احترام و موقعیت و ثروت بیشتر، کمی با این گروه و کمی با آن گروهیم.

بعضی وقت‌ها می‌شود یک «یزید بن حارث» را در خودمان ببینیم. هم‌نشین بزرگان و خوبان روزگار باشیم اما دل‌مان جای دیگر باشد. همه جا اسم ما را در جمع اهل ایمان بیاورند اما خودمان می‌دانیم دل‌مان از صف اهل بیت جدا شده و حالا فقط از ایمان، ظاهرالصلاحی‌اش برایمان باقی مانده.

حتما کم است اما شاید گاهی یک «عمرو بن حجاج» از درون‌مان فریاد بکشد. یک وقت‌هایی که دل‌مان سخت شده، پایمان به مجلس اهل بیت باز نمی‌شود، از نماز خوش‌مان نمی‌آید و از خدا و پیغمبرش گله داریم صدای عمرو بن حجاج در جان‌مان پیچیده.

هیچ‌کدام‌مان ان‌شاالله «محمد بن اشعث» و «کثیر بن عبدالله» در وجودمان نداریم. هر قدر هم گاهی تلخ‌جان شویم و غلط کنیم و بد باشیم اما ته دل‌مان کینه‌ای از اهل بیت نداریم، نه هیچ کدام‌مان ان‌شاالله تا این درجه سقوط نکرده‌ایم.

هر روز اما «قره بن قیس» در وجودمان بیدار می‌شود. تردید بین انتخاب‌ها، ماندن سر دو راهی‌ها و حسرت خوردن بر فرصت‌های از دست رفته هر روز ما را پر می‌کند. ما خیلی وقت‌ها شبیه قره بن قیس می‌شویم، می‌نشینیم پای چرتکه حساب و کتاب تا ببینیم خوبی‌ها را انتخاب بکنیم یا نه و همان وقت که سرمان به دو دوتایش گرم است، فرصت‌ها می‌روند و ما در حسرت همراهیشان می‌مانیم.

بعضی وقت‌ها هم «حر» می‌شویم، دل‌مان را از بند همه آرزوهای دنیا رها می‌کنیم، پشیمان می‌شویم و سر پایین می‌اندازیم و می‌فهمیم راه‌های زیادی را خطا رفته‌ایم، برمی‌گردیم و دل‌مان به امید توبه‌پذیری خدا می‌شکند.

کربلا در جان ما جاری است. ما صحنه رزم دو سپاهیم.

عمر سعد وجودمان یک سمت ایستاده و لشکریانش همه هلهله می‌کنند، امام وجودمان سمت دیگری است و برای هدایت ما خطبه می‌خواند. کاش هر روز در کربلای جان‌مان، خُزَیمه و حر باشیم و لبخند رضایت و امید امام زمان‌مان را هدیه بگیریم.

کربلا در جان ما جاری است، شاید برای همین است که می‌گویند هر زمینی کربلا و هر زمانی عاشورا است.



* حب الحسین یجمعنا

** ده روز مهمان صفحه مجازی رضا جوان بودیم

*** اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

  • من
  • ۰
  • ۰

انتخاب

ما زهیر را می‌شناسیم، مسلم را و حر و وهب و عون و قاسم را هم می‌شناسیم. شخصیت‌های سفید ماجرای کربلا و قهرمان‌های بزرگی که همیشه یک گوشه دل‌مان می‌خواسته شبیه‌شان باشیم.

حالا اما بیایید و کمی آن‌طرف‌تر را ببینید...

 یک سمت دیگر میدان کربلا عمرسعد است با لشکری که دشت را پوشانده

 از اصحاب عمر سعد کسی را می‌شناسید؟ 

نه کسانی شبیه حرمله و شمر را که شخصیت‌های سیاه این جبهه هستند. از خاکستری‌ها، از آدم‌هایی که مزرعه و باغ و آغل گوسفندان و مغازه و منبرشان را رها کردند و آمدند تا در کربلا همراه عمرسعد جهاد کنند

 آدم‌هایی که اتفاقا شبیه ما هستند، نه آن‌قدر سفید که صدای پر ملائک را بشنوند و نه آن‌قدر سیاه که بویی از دین نبرده باشند.

محرم امسال را قرار است درباره این‌ها با هم صحبت کنیم، قرار است "خودمان را در لشکر عمر سعد پیدا کنیم"...





*سلام ای هلال محرم ...

**علیرغم اختلاف نظرهای مختلف با نویسنده این متن به دل نشست و برای ده روز شاید برای یادآوری خودم هم که شده اینجا بازنشر کنم

***شاید تکراری شده باشد اما به همه جا کربلاست و همه‌ی روزها عاشورا بیشتر فکر می‌شود کرد

***برای عاقبت بخیر بودن انتخاب‌ها دعا کنیم...

****پیشنهاد کتابخوانی: نامیرا

  • من
  • ۱
  • ۰

مُترَف


 

هر وقت این جمله پیامبر رو می‌دیدم برام سوال می‌شد که هم‌نشینی با ثروتمند دل رو می‌میراند یعنی چی؟

جای دیگه‌ای دیده بودم که در دین‌داری با بهتر از خودت مقایسه کن در ثروت با بدتر

ولی این جمله برام قابل هضم نبود

چند روز پیش با کسی صحبت به هم‌نشین رسید

اینکه از بچگی بخاطر مدرسه و درس‌خوان بودن همیشه دوستانی از طبقه متمول و مسئول داشته

و چقدر بعدها متوجه اثر همین هم‌نشینی بر رفتار و افکارش شده

می‌گفت طی یکی دو سفر و بعد هم دانشگاه که مجبور شدم با طبقه‌های پایین زندگی کنم و مخصوصا موارد کاری که باید بهشون احترام هم می‌ذاشتم، فکر کردم چرا مردم فرهنگ‌های پایین‌تر رو حساب نمی‌کردم؟ و خیلی بیشتر ازین حرفها...

و چقدر همون تجربه‌ها و دیدن زندگی‌های دیگه چشم‌هاش رو بازتر کرده بوده...

اینکه همیشه حداقل یه فرهنگ قابل قبول از طرف مقابل می‌بینی و به همون منش عادت کردی ولی در عوض بقیه از چشمت می‌افتن یا حتی کمتر براشون ارزش قائل می‌شی چون یاد می‌گیری در مورد عامه اون‌طور فکر کنی و حرف بزنی

مثل همین لفظ "شهرستانی" برای توصیف گستره‌ای از افراد و رفتارهای ذهنی منتسب به اونها

این چند وقت که وسط هر روضه ای سری هم به کربلای دانشگاه می‌زنم اینم بگم موقع انتخاب هم‌اتاقی به وضعیت اقتصادی باید نگاه کرد و با هم کفو هم اتاق شد!

البته تصور افراد از تمکن مالی متفاوته

یکی ماشین سیصد چهارصد میلیونی رو هم تمول حساب نمی‌کنه یکی ممکنه بیرون از خونه غذا خوردن رو هم تمول بدونه

یه بار یکی از روحانی‌های اهل کار و زحمت و معروف صداوسیما گفت یه کسی رو می‌شناسم که میلیاردره و ماشینش 206 ئه

می‌گفت از معدود مواردیه که پول دست آدم صالحه!

 

این‌ها رو هم اینجا نوشتم بمونه که تا این زمان اینطور فکر می‌کنم

اگه آدم میخواد انسانیتش از بین نره یه نهیب‌هایی لازمه به خودش بزنه

اینکه آدم حتی اگر می‌تونه نباید از معمول جامعه خودش به بهونه امنیت و سلامت و بهداشت و .... رفاهش بالاتر بزنه

هم‌نشینی با متمول استاندارد‌های زندگی رو جابجا می‌کنه

برای تفریح و هدیه هر سطحی تو رو راضی و خوشحال نمی‌کنه

سلیقه غذایی هر چیزی رو قبول نمیکنه

نمی‌تونی بفهمی چرا کسی برنج پاکستانی میخوره 

برای یه غذا توی رستوران سه رقمی خرج نمی‌کنه

به راحتی نمی‌پذیری هر چیزی بپوشی

چرا کسی به‌جای مزون، توی حراج خرید می‌کنه

فرق می‌کنه براش سوار اتوبوس بشه یا تاکسی یا دربست

وقتی دلش گرفت یه سر شمال نمی‌ره

...

 

حواسم باشه بعدا جوری زندگی نکنم که اگه کسی که ازم پایین‌تره بهم نزدیک شد از دور و ملموس نبودن دنیاش برام معذب بشه

که بخاطر رضایت من خودشو اذیت کنه

که بخاطر شرمنده نبودن، خودش، زندگی و روحش تحت فشار باشه

 

که یادم نره سختی‌هایی که کشیدم و تلخی هایی که چشیدم

 

حساب کتابهای این چندوقت رو کردم و از خودم خجالت کشیدم

پول این یکی دوماه شاید به اندازه خرج یه خانواده می‌شد

انقدر راحت و بی دغدغه کارت می‌کشم و خیالم راحته که به ضرورتش فکر نمی‌کنم...

این درست نیست

اینکه همیشه به بقیه می‌گم توی اسلام پول درآوردن حتی خیلی هم خوبه ولی خرج کردن قاعده داره ولی خودم رعایت نکردم

میدونم نفسم توی خیلی از ریز ریز ها گیر می‌کنه

می‌دونم دوست دارم پول پای جنس با کیفیت بدم و چند سال استفاده کنم

ولی تا کجا؟

الان فلان قدر برای کفش می‌دم

پس‌فردا که بتونم ده برابرشم می‌دم و دیگه عین خیالم نیست

شاید قبلا سالی یه بار چیزی می‌خریدم که خودمم گرون بودنش رو قبول داشتم ولی الان ...

 

این شأن من نیست...

 

شأن این نیست که فلان سینما و پارک و کافه نرم چون محیطش باب طبع من نیست

شأن اینه جاهایی که عموم جامعه نمی‌تونن ازش خرید بکنن اصلا نباید پا گذاشت




حتی

 

 


  • من
  • ۰
  • ۰

تولد


من

آسمان پر از ابرهای دلگیرم

 

اگر تو دلخوری از

من

 

من

از خودم سیرم

 

من

آن طبیب زمین‌گیر و زار و بیمارم

 

که هرچه زهر به خود می‌دهم نمی‌میرم

 

من

و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

 

به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

 

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم

 

مرا

جدا مکن از حلقه‌های زنجیرم

 

درخت سوخته ای در کنار رودم

من

 

اگر

تو

دلخوری

از

من

 


من

 


از

 


خودم

 


سیرم

 


...

 

 

 

 




 

 

ضد

  • من
  • ۰
  • ۰

پاموک

دوست عزیز

دوست داشتنی

با صداقت

آرامش بخش

مهربون

لطیف

و صاحب یه قلب زلال و پاک


تولدت مبارک🌹 


  • من
  • ۱
  • ۰

منشور

* یکبار فیلمی می‌دیدم که در اون آدمی برای اولین بار دوربین چشمی دید و وقتی از توی اون به اطرافش نگاه کرد دنیای عجیب و متفاوتی می‌دید که باور نمیکرد همون محیط قبلی خودشه و چندبار با حیرت دوربین رو به چشمش نزدیک و دور می‌کرد و محو این شگفتی شده بود

این صحنه همیشه جلوی چشمم هست و گاهی هم یادش می‌افتم

وقت‌هایی که با یه نفر صحبت می‌کنی و سر موضوعات مختلف بحث میکنی و متوجه می‌شی طرف مقابل یه دوربین جلوی چشمش گرفته و فقط دنیایی که از توی اون چشمی میبینه رو می‌فهمه و قبول داره و هر چقدر هم بخوای سرش رو بیرون بیاری تا همه اطرافشو ببینه قبول نمی‌کنه و محو دنیای توی چشمی شده...

این ویژگی باعث میشه نتونه آدم‌های اطرافش رو شامل طیف گسترده‌ای از رفتار و علایق ببینه

ناخودآگاه ذهن علاقه داره آدمها رو بر اساس چند تا ویژگی شاخص دسته‌بندی کنه و توی طبقه بچینه

توی هر طیف فکری و اعتقادی و تحصیلی و ... هم این حالت به وفور دیده میشه

به لطف فضای هم مجازی قضاوت‌ها سریع‌تر و تیزتر هم شدن

مثلا جایی می‌بینی کسی نوشته تورو خدا تو خونه حیوون نگه ندارید هم اونا گناه دارن هم ما

بهش میگن ده تا بچه بیاریم خوبه؟ اینجوری شماها راضی میشین؟

کسی میگه آخر شب صدای آهنگتونو پایین بیارین بقیه اذیت نشن

جواب میدن همش نوحه و هیات باشه و گریه خوبه؟ با اون‌ها مشکلی ندارین؟

میگن خداوکیلی حالا که سفر زیارتی حلاله ارز کشورو نبرین سوغاتی بخرین

میگن ببریم آنتالیا و پاتایا خرج فلان کنیم خوبه؟

 

** چند روز پیش توی یه گروه مجازی مطلبی گذاشته شد با این مضمون که داشتن دست راست ارزشه و مواظب باشیم ارزش‌ها بی ارزش نشن

 (البته واضحه که موضوع دست راست نیست و برای تقریب به ذهن عرض میکنم)

پرسیدم چرا صرف داشتن دست راست، ارزشه؟

این به این معنیه که دزدی نمی‌کنم؟

یا به این معنیه که مثلا دزدی‌ای که شامل شروط 16 گانه قطع دست بشه انجام ندادم

یا اصلا دزدی نمی‌کنم ولی تهمت زننده، دروغگو، منحط اخلاقی یا هر چیز دیگه ام

یا با فرض اینکه با اجرای حد، گناه فرد پاک می‌شه کسی که دستش راستش قطع شده از من پاک‌تره

یا شاید دست راست کسی توی جنگ قطع شده

یا اصلا توی نزاع خیابانی قطع شده

یا دزدی کرده و قطع شده ولی همچنان با دست چپش به دزدی مشغوله

یا فرض بگیرید ژان والژان اینجا بود و بعد از دزدی دستش قطع می‌شد، شخصی که خودش همیشه نون داره حق داره بگه باید بر گرسنگی غلبه میکرد و مرتکب دزدی نمی‌شد؟

لزوم داشتن یه ویژگی جسمانی که در ایجاد اون دخیل نیستیم چرا باید ارزش باشه؟

با فرض همه این‌ها لزوما می‌تونیم بگیم صرف داشتن دست راست و قطع نبودنش برای کسی ارزشه حتی توی اسلام بر وجودش تاکیدی شده باشه؟

خب در نهایت فکر بقیه چیزی توی مایه‌های این بود کسی که دست راستش قطع شده الان برای دفاع از خودش داره دلیل میاره یا از بحث به صحرای کربلا می‌زدن که بعله که داشتن دست راست ارزشه و کارهای خدا بی‌حکمت نیست و جامعه غرب که حکم قطع دست ندارن الان گرفتار چه فجایع انسانی و ... شدن


*** در منطق اصل خیلی مشهور " اثبات شی نفی ماعدا نمی‌کند" هست که خلاصه اش اینه: وقتی گفته می‌شه قرمز، رنگ قشنگیه به این معنی نیست که بقیه رنگها زشتن

با همین اصل می‌شه آدمها رو یه طیف گسترده ببینیم

کسی که کتاب می‌خونه معنیش این نیست عقاید عوامانه نداره

کسی که به فلانی رای داده معنیش این نیست با سر تا پای یه کلیت موافقه

کسی که با غیر همجنس خودش صحبت می‌کنه معنیش این نیست با هر کیفیت رابطه ای موافقه

کسی اعتقادات مذهبی نداره معنیش این نیست که هیچ حریمی نداره

کسی که به خدا اعتقاد داره معنیش این نیست هیچ مساله‌ای توی ذهنش نداره

کسی که با موضوع الف موافقه معنیش این نیست حق نداره با ب و جیم مخالفت کنه

کسی که نماز نمی‌خونه و روزه نمی‌گیره معنیش این نیست سفر زیارتی نمی‌ره

و خیلی مثال‌های دیگه که حتی متناقض با همدیگه‌ان و حتما همه‌مون باهاش برخورد کردیم

 

**** سعی کنیم قبل از به سرعت نظر دادن در مورد بقیه، بیشتر و عمیق‌تر نگاهشون کنیم...


  • من
  • ۱
  • ۰

قبل از اینکه بازی بعدی ایران توی جام جهانی انجام بشه و با ژست اخبار ناراحت کننده شادی ملتو زهر بکنم یه سوال بپرسم...

کسی در مورد بیشتر از دوهزار بچه ای که پدر و مادرشون از ایالات متحده اخراج شدن و اونها رو از والدینشون جدا کردن و به مراکز نگهداری فرستادن نظری نداره؟


* FATF و یمن و قیمت یورو و کمپین مالی واکسن اچ پی وی و کازرون و شهادت مرزبان ها و شیخ علی سلمان و ... هم فراموش شدن...

** ایران میزبان لیگ جهانی(ملتها) والیبال بود و در سه بازی آخر خودش در تهران، ورود خانمها هم به ورزشگاه آزاد بود و صحنه خالی بودن صندلی های سالن دوازده هزار نفری آزادی واقعیت رو نشون میدادن...  

  • من