بود...هست...نیست

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۰
  • ۰

هدیه

ده سال پیش بود، شاید همین روزها بچه مدرسه ای بودم که رفتم کافی نت و برای اهدای عضو ثبت نام کردم.

یادمه موقع زدن اون تیک های اعضای اهدایی یکم از فکر کردن به بدن مرده خودم چندشم شد و برای اهدای قرنیه ام یکم دودل بودم

اونموقع غیر از یه نفر، تو خونه کسی خبر نداشت تا کارتها اومد دم در!

اشتباها دو تا کارت برام فرستاده بودن، احتمالا برای قاب کردن به یاد آن مرحوم مغفور سفر کرده:-)

مامانم که همون موقع میخواست جنازمو تحویل واحد فراهم آوری اعضای پیوندی بدهD-:

از آنجایی که این کارت صرفا جنبه تزیینی دارد و هیچگونه ارزش دیگری ندارد بجز اینکه به خانواده یعنی اولیای دم یادآوری بکنه آن مرحوم خودش اصرار داشت شام شب سوسک و مورچه ها نشه! هربار تلوزیون یا اطرافیان خبر پیوند عضو مرگ مغزی رو اطلاع میدن مامانم یادآوری میکنه من که رضایت نمیدم!

برای رضایت گرفتن امیدم بعد از خدا به احسان علیخانیه، که یه چند تا ماه عسل اسلشر دیگه بره! احتمالا کل خانواده کارت میگیرن و داوطلبانه عضو اهدا میکنن:-)

چند شب پیش هم سینمایی "فصل نرگس" رو پخش میکرد، جدای از اینکه چه فیلم خوبی بود، مامانم هم با دقت داشت میدید و منم به تناسب فضا چند خط روضه میخوندم که چقدر خوبه آدم باقیات صالحات بذاره، چقدر خوبه آدم عاقبت بخیر باشه و بعد از مرگش خوبی هاش ادامه پیدا بکنه و یه عده هنوز از وجودش بهره خیر ببرن، هر کسی که نمیتونه شهید بشه و با رزومه پاک بره، ولی این کار مخصوصا وقتی با انتخاب خودت باشه، شاید باعث بشه یه چیزایی از پرونده ات پاک بشه...

هیچکدوم از ما از فردای خودمون خبر نداره شاید ده سال دیگه برای داشتن یه قلب سالم قراره دعا بکنم زندگی دیگه ای که تموم شده رضایت بده زندگی من ادامه پیدا بکنه...

تو نیکی میکن و در دجله انداز              که ایزد در بیابانت دهد باز

cart

*اونموقع کارتها این شکلی بود الان دیدم عوض شدن ولی اون اسم واحد فراهم آوری اعضای پیوندی آدمو یاد تره بار برادران قصاب زاده و شرکا میندازهD-:

در وب آقاگل بیشتر بخوانید : http://aghagol.blog.ir/post/1175

  • من
  • ۰
  • ۰

مارکوپولو

از اول بهمن تا الان دوزاده تا سفر کوتاه و بلند داشتم که اواخر این هفته یکی دیگه باید برم

انقدر نماز شکسته خوندم که دیگه برای کامل خوندن باید ریست فکتوری بکنم

حالا ماه رمضون که بشه دریغ از رفتن تا خیابون بغلی چه برسه روزه مسافر‎;)‎

هعی

کتابهایی که این مدت و ایام نمایشگاه گرفتم رو هم باید بشینم افطار تا سحر بخونم

اینها جدای از دسته بندی و رده بندی انیمیشن هاست که خودش یه پروژه عظیمه ولی اصلا خسته کننده نیست خداروشکر‎(:‎

اگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم به یاریم بیان مشق های کلاس رسانه مو تحویل بدم‎):‎

بشینم عکسهای سفر کشیمر نرفته رو همزمان با قیمت دلار😢لایک بکنم‎:D

پروژه کتاب کودک ناتمام پارسال رو به حول و قوه الهی یه سروسامون بدم

کادوهای تولد خاندان جلیل القدر رو تهیه کنم‎:'(‎

الانم برم بشینم سر کتابخونیم که به ددلاین سه شنبه برسونم

تا ساعتی دیگر هم باید برم کتابهای امانتی یکسال و نیم پیش دوست عزیز بلاگر سابق رو به اضافه چندتا کتاب تازه از تنور نمایشگاه دراومده و "جز از کل" نمایشگاه پارسال رو به دستشون برسونم

* تازه فهمیدم کتاب "اتاق" و "پروفسور و پرستار" از خریدهام جا موندن

احتمالا نشر آموت تخفیف نداشته وگرنه دوسال از لیست جا موندن چه حکمتی داره؟

** با تشکرات ویژه ازون دوتا خانمی که وقتی خریدهام تموم شده بود از کنارم رد شدن و با اسم بردن از دوتا کتاب یادم انداختن من سه تا کتاب دیگه میخوام خلاصه ممنون‎(:‎

*** از زمان دانشجویی خیلی دست که نه پا به سفرم خوب بود و حداقل نصف استانها رو رفتم و معمولا از چند روز تا چند هفته اونجاها زندگی کردم. بقیه بهم میگفتن مارکوپولو، ان شا الله دعای خیر دوستان بدرقه راه بشه بیرون ایران ندیده مخصوصا اون کشمیره‎:D از دنیا نرم الهی آمین!


  • من
  • ۰
  • ۰

Tu m'oublieras






Je te n'oublierai pas *

  • من
  • ۰
  • ۰

return

finally I arrived home...

  • من
  • ۰
  • ۰

ملس

بعد یه هفته کار سنگین، هنوز سفر از شرق تا غرب دور ادامه داره...

خوب و بد و تلخ و شیرین و سیاه و سفید یکجا کنار هم در نهایت شدت خودشون جمع بودن

امیدوارم پایان بندی خوبی هم داشته باشه

کار کردن با بچه های فهمیده و مودب فوق العاده اس

متاسفانه چیزی که در تربیت ایرانی به محاق رفته

خیلی تجربه شگفت انگیزی بود

مینویسم تا یادم بمونه از دعوت کننده ی این کار برای اعتمادش همیشه متشکر باشم

ث، ح، ز، م، ح، ع، ا، م، ص، ج، م

آ، م، ی، م

امیدوارم بتونین به زودی برگردین و در بهترین حالت ببینمتون

بهترین فارسی و عمیق ترین سوال...

بیشترین تغییر و ظریفترین حمایت و کمک...

سخت ترین ارتباط و بزرگترین کوچک...

مظلوم ترین و درخشانترین چشم...

و مهربونی های پاک...

امیدورام چیزی که به دست آوردین رو همیشه بتونین نگه دارین و با تصمیم هاتون زندگی فوق العاده ای داشته باشین

فراموشتون نمیکنم


 

  • من
  • ۰
  • ۰

خواب

من از فردا میترسم

هیچ امیدی نیست

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کاش میشد رفت

میشد نبود

چرا چیزی نیست؟


  • من
  • ۰
  • ۰

تلنگر

اگه آدمی هستین که حسادت تو وجودتون هست
و نتونستین باهاش مقابله کنید
کسی هستین که نمیتونین محبت رو درک کنید و به آدمهای اطرافتون محبت واقعی داشته باشین
 زندگی براتون دو کفه یه ترازوئه که هر چیزی میذارین حتما باید اون طرف کفه هم چیزی بیاد تا شما متعادل باشین
اگه از فهم هر نوع عاطفه و علاقه ای عاجزین و نمیتونین موجودات زنده رو درک کنید
کسی هستین که احترام و خانواده براش بی ارزشه
اگه توی خانواده ناسالم بزرگ شدین و فقط ویژگی های منفی اونها رو گرفتین
اگه فقط و فقط و فقط خودتون و هر چیزی مربوط به خودتونه مهمه و هیچ فرد دیگه ای براتون ارزش نداره
قبل از بچه دار شدن حتما خودتون رو اصلاح کنید
و اگه دیدین نتونستین مثل یه انسان سالم با فرزند خودتون ارتباط برقرار کنید
لطفا
این اشتباهو دوباره و دوباره و دوباره و دوباره مرتکب نشین
اگه نقش پدر/مادر "خوب" رو دارین و همسرتون پدر/مادر "بد" ماجراس
بجای فداکاری، اصلاح کنید
شاید سخت و دردناک باشه
ولی نجات دهنده یه نسله
شاید فکر کنید نیاز بچه رو از کفه خودتون اشباع میکنید تا کمبود کفه مقابل به چشم نیاد
ولی بدونین اون بچه بزرگ میشه و بالاخره از محیط ایزوله خانواده وارد اجتماع میشه
و اونموقع میفهمه چه تفاوت های ویرانگری توی اولیات انسان بودن با بقیه داره
اونموقع شما رو به جای ناجی به چشم
یه خائن میبینه که کوتاهی هاش رشدشو تباه کرده


*حسادت (مثل وقتی که آتش به یه بوته خشک میرسه و اونو خاکستر میکنه) خوبی ها رو نابود میکنه

  • من
  • ۰
  • ۰

تباین

خیلی وقتها فکر میکنم
اگه پسر خود مدیر فرودگاه توی پرواز یاسوج بود
اگه دختر خود وزیر همسر ملوان سانچی بود
اگه برادر صاحب معدن توی یورت بود
اگه جنسای خود هیات مدیره که چکش پاس نشده توی پلاسکو بود
اگه پسر یه نماینده مامور جلوی در مجلس بود
اگه پدر استاندار توی چادر زیر بارون بود
اگه خونه یه مسئول توی همون ساختمون داغون شده گلستان هفتم بود
اگه پسر ابتکار توی اهواز کار میکرد
اگه رییس جمهور شب برفی توی جاده نرسیده به تهران بود
اگه خونه تصمیم گیرنده ها پایینتر از خیابون انقلاب بود
......

پیگیری ها و ارزش جون ها خیلی بیشتر از اینها بود

...





*فکر میکنم مصیبت ها ازین بیشتر بودن ولی یادم نمونده...

  • من
  • ۱
  • ۰

مرگ

کی فکر میکرد کسی که فقط در حد اسم برامون وجود داره با ساختن یه خاطره مشترک خوب انقدر رفتنش رو سخت کنه...

اللهم انا لانعلم منه الا خیرا

  • من
  • ۰
  • ۰

فال

،،

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

.                                 رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

...

ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند

.                                 فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

.                                                                      ...

  • من